تبليغاتX
ياس گل و اميرعلي
ياس گل و اميرعلي

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



اخبار چند اتفاق خوب!
سلام به همه این نی نی ملائک خداوند و همچنین مامان و باباهای عزیز

خصوصا" عرض ارادت دارم خدمت تمام خواهران عزیزی که با پست هاي خودشان با ما همدردی کردند..

باور بفرمایید دوستان هر چقدر از عمق فاجعه ای که خواست خدا بود به خیر بگذره توصیف کنم بیان اون لحظاتی که بر ما گذشت به هیچ عنوان با اين قلم قابل نوشتن و وصف نیست ... بگذریم و باز هم از همه دوستان عزیزم سپاسگزارم و از خداوند متعال خواهان حفاظت از همه ملائک نازشون رو دارم...

و اما داستان جدید هم چند تا داریم که خدا رو شکر این بار خوشایند بود و لذتبخش...

۱- اولین و مهمترین اتفاق اینکه دیشب با دیدن صحنه ای در آشپزخونه انقدر شگفت زده و خوشحال شدم که خودم هم بعد از آن كمي تا قسمتي علامت تعجب شدم... میدونید چرا ؟ آخه اتفاق خيلي مهم و شاخصی نیفتاده بود البته از منظری به غیر از دیدگاه پدر و مادر... یك اتفاق ساده ولی تازه ... اتفاقی که برايم تکامل بیشتر فرزند دلبندم رو تداعی کرد ... موضوع از اين قرار بود:

با شنیدن صدای شیر آب تصور بنده بر اين اصل قرار گرفت که طبق معمول خانم همسر بعد از صرف شام مشغول شست و شوی ظروف بوده و امیرعلی در کف آشپزخانه مشغول كلنجار رفتن با ماشین لباسشویی و یا فر گاز تشريف دارند !!! ولی ناگهان صدای یاس گل توجه م رو به سمت آشپزخانه جلب کرد.." امیرعلی بذار کارم رو بکنم "!! و امیرعلی که گویا او هم از دیدن صحنه" ظرف شستن یاس گل " مثل من بسيار متعجب و ذوق زده شده بود از خواهرش آویزان گرديده و راجع به اين بازی جدید با زبان خود در حال طرح سئوالات متعدد و توضيحات مرتبط بود... بله دوستان به همین ساده گی !! ... یاس گل خانم پیشبند بسته  و تند تند مشغول شستن ظروف بودند و بنده با دیدن این صحنه انقدر ذوق کرده و قربون صدقه ش رفتم که نگو و نپرس... متعاقبا" مامانی هم که  پس از اخذ دوش آب خنك با دیدن ظرفهای شسته و مرتب شده خیلی خوشحال شده بودند با اينجانب به این اتفاق نظر رسیدند که در صورت تداوم اين نوع فعاليت ، باب جدید تکامل زندگی یاس گل از امشب مفتوح گرديده است...

۲- این عصرها پارک محل ما جولانگاه امیرعلی خان شده و اینجانب نیز به یاد روزهای جوانی میبایست با  آمادگی و انعطاف بدنی مناسب و حرکات چابکانه و ماهرانه مانع از صدمات احتمالی ناشی از بازی امیرعلی خان در پارک شوم ... بسیار کار سختی است.. نمیدونم تا به حال انجام داده اید یا خیر .... کارهایی از قبیل: - حرکات مارپیچ در زیر سقف های کوتاه اسباب بازی ها برای همراهی با کودک ....      - پیمودن محیط زمین بازی به مدت حداقل ۶۰ دقیقه در حمایت و مراقبت از کودک در برخورد با افراد و اجسام و وسایل بازی از جمله تاب و الا کلنگ و اسب و الاغ و سایر حیوانات اهلی و وحشی و البته گاها" تخیلی مانند اژدها..( البته از نوع اسباب بازی )

۳- مقرر گردید امیرعلی خان از چند هفته دیگه با شروع کار مجدد مامان که تا ماه آینده با بازگشت مجدد به محل کارشان پس از حدود یکسال و نیم رقم خواهد خورد رسما" فعالیتش رو در مهد کودک  آغاز کند .. برای بررسی اوضاع و شرایط اقلیمی و جوی ،امروز به همراه مامان و یاس گل به همان مهد یاس گل خانم تشریف بردند و با اصرار موفق به جلب رضایت ثبت نام خود گردیدند.. ....منتها .... در همان مدت زمان کوتاه مدیریت و مسئولین محترم مهد انقدر با شیطنت های امیرعلی خان مواجه شدند که فکر کنم بعد از رفتن ایشان یک میزگرد اضطراری مبنی بر راههای ممانعت از ثبت نام امیرعلی خان تشکیل داده و در اين خصوص تصميم گيري نمايند.. توضيح : نتیجه برگزاری این جلسه متعاقبا" به افکار عمومی و خصوصی اعلام خواهد گردید...

 با تشكر از شما مخاطبين محترم به استحضار ميرساند اتفاقات جديد در قالب گزارشات بعدي در بخش ديگر خبري به سمع و نظر شما دوستان عزيز خواهد رسيد... با آرزوي شب و روزي خوش شما را به خداوند بزرگ ميسپاريم ... شاد و سربلند باشيد...


یکشنبه 25 مرداد1388 توسط بابایی



یک اتفاق بد که خدا خواست به خیر گذشت...
سلام بابایی

هنوز دستهام دارن میلرزند.... اگه بدونی دیشب چه خطری از سر شما و همه ما گذشت ...

حتی فکر کردن به اون لحظات قلبم رو میلرزونه پسرم....

طبق معمول حدود ساعت ۱۰ شب که شما آماده خواب میشدی با مامان تلاش کردیم که شربت مولتی ویتامینت رو بدیم ..... خیلی بد قلقی کردی و با اینکه کلی قربون صدقه ت میرفتم که بخوری انگار میدونستی قراره یه اتفاقی بیفته و همش روت رو برمیگردوندی و زده بودی زیر گریه ..... تا یه کوچولو ساکت شدی و قاشق رو نزدیک دهنت کردیم دوباره سرت رو سریع چرخوندی و خواستی گریه کنی که در همین حال قاشق حاوی شربت سرازیر شده بود توی دهنت... ای وای چه لحظه بدی...

احساس کردم نمی تونی نفس بکشی و به خیال اینکه چیزی نیست و یه کوچولو پریده توی گلوت چند تا زدم پشتت ولی دیدم فایده نداره ...با دستپاچگی سروته نگه ت داشتم و محکم تر زدم ولی باز دیدم که رنگت کبود شده و با التماس با اون چشمای معصومت داری از من میخوای که یه کاری واست بکنم .... پشتم لرزید و در یک لحظه هزار فکر بد زد به سرم .... مونده بودم چیکار کنم ...مامانت که هنوز متوجه عمق فاجعه نشده بود شما رو از دست من قاپید تا خودش اقدام به ضربه به پشتت کنه که با دیدن رنگ و حالت چشمات که دور از جون حالت خفه گی رو تداعی میکرد از پا افتاد و شروع به جیغ زدن کرد که ای وای بچه م از دستم رفت ..... من دوباره شما رو گرفتم و بی اختیار در آپارتمان رو باز کردم ولی نمیدونستم واقعا چیکار میتونم بکنم .... خدا شاهده داشتم نا امید میشدم و یاس گل و مامان انقدر جیغ زده بودن که یک آن دیدم همه همسایه های ساختمان خونه ما ریختن... خانم طبقه بالایی به کمک من اومد و چند تایی هم اون ضربه زد و تند تند میگفت دستپاچه نشید .... من شما رو باز هم سر و ته  کردم و با التماس از خدا و با ذکر نام حضرت علی و ابوالفضل شما رو از خدا خواستم و .....

واقعا" متوجه نشدم که کی و چه موقع دوباره برگشتی و فقط زمانی متوجه شدم اوضاعت عادی شده که با نگاه تشکر آمیز داشتی به صورت بابا نگاه میکردی و از حضور اون چند آدم تو خونه اظهار تعجب ...  در این شرایط یاس گل هم اومد چسبید به من و انقدر دو نفری بوست کردیم که متوجه مامان که تقریبا" بی حال روی زمین افتاده بود نشدیم ... یکی از خانمها داشت به مامان آب میداد و مامان اصلا" شرایط روحی خوبی نداشت و بعد از گذشت چند ساعت هم که شما با خیال راحت خوابیده بودی مامان داشت اشک میریخت ....

خدا خیلی به ما رحم کرد و این لحظات رو هیچوقت تو زندگیم فراموش نمیکنم ....چه شرایط بدی بود و  خدا برای دشمن آدم هم چنین شرایطی رو بوجود نیاره .... از خدا میخوام که نگهبان و حافظ همه شما بچه ها باشه و شما رو از گزند زخم چشم تنگ نظران در پناه خود محفوظ دارد  ... آمین


چهارشنبه 21 مرداد1388 توسط بابایی



چه عجب بابایی!!
سلام خدمت همه دوستان  عزیز

ببخشید و شرمنده ..... با هزار سلام و صلوات بالاخره امروز بر آن شديم يه چندتايي عكس بذاريم كه متاسفانه گويا بر اساس وقت تنگ ما و مشكل شبكه اون هم دچار مشكل شده ..... آقا جان اين پست كامل نيست ...دوباره برميگرديم...

 

 

 

ياس گل: وايسا بچه انقدر آتيش نسوزون ميخوايم عكس بندازيم!!

 

اميرعلي : بابايي سوئيچ رو بده بياد يه دوري بزنم!!

 

اميرعلي : كجا بريم يه گشتي بزنيم شيطون رو بتركونيم؟!!

 

اميرعلي : بابا چيپس واسم خوب نيست؟؟!!

 

چه پسر با محبتي !! آفرين بابا

 

اميرعلي :آقا كيك و شكلات كجا داريدمن بردارم

فروشنده : همون پايين هست خودت بردار آقا كوچولو

 

اميرعلي : آخ جون من همش رو ميخوام

بابايي : هول نشو پسرم!!!

 

اميرعلي: بابايي ميشه من همينجا بشينم همش رو يكي يكي باز كنم ببينم اول توش چيه؟

بابايي: قبل از باز كردن همه رو له كردي كه بابا.... پاشو كه بايد پول همش رو بديم!!

 

 

 

 

 

 

 

 


شنبه 17 مرداد1388 توسط بابایی



بابایی تولدت مبارک!!
دوم مرداد ماه روز به دنیا آمدن بابایی رو تبریک میگیم

یکشنبه 4 مرداد1388 توسط ياس گل