تبليغاتX
ياس گل و اميرعلي
ياس گل و اميرعلي

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



روزه اولی
سلام به همه دوستان عزیز

ثبت اولین روزه در نخستین ماه رمضانی که شرعا" روزه گرفتن برای یاس گل واجب شده بود با احتساب دو روز پیشواز در روز پنج شنبه ۲۹/۵/۸۸ انجام شد....

با ذکر این دعا امیدوارم در این ماه عزیز خداوند نظر لطفی به همه بندگان درگاهش داشته باشد

یا صاحب الزمان (عج)....

مولاي من...تن مرده ام را با نگاه مسيحائيت جان دوباره ببخش...مس وجودم را با دستان موسائيت تو کيميا کن...نفس آلوده به گناه و اين بت خودخواهي را با يد ابراهيميت بشکن....روح خسته و رنجورم را با صوت داووديت نشاط دوباره ببخش...مرا از نو...از نو..اي مولاي من!...براي خودت و تنها براي خودت بساز...بگذار هميشه و هميشه در تمام لحظات زندگي ام با تو باشم ....اي آقاي من! اي مولاي خوبي ها، اي از همه بهتر، اي غايب از نظر!
مرا چون خود،  پاک و زلال و آسماني کن. دستم را بگير و اين خاک نشين تنهايي را تا عرش نگاهت بالا ببر...بگذار با ياري تو ، به شوق ديدار تو، از فرش خدا بسوي عرش او روانه شوم ...سيد من ، اي صاحب خيَر، اي غايب از نظر!
يک نگاه....نه!، گوشه چشمي از شما بس است تا همچون پرنده اي آزاد در آسمان بي کرانه الهي بسوي تو، اي تمام خوبيها و مهرباني ها، پرواز کنم....
سلاله زهرا(س)،اي ناجي بشر، اي غايب از نظر!
کشتي نجاتت را بسوي درياي پرتلاطم زندگي من روانه کن، تا مرا از عمق اين درياي پرآشوب زندگي نجات دهد و دل بي تابم بر عرشه  کشتي احسانت آرام گيرد...
اي چراغ هدايت، اي روشني بصر،اي غايب از نظر!
نور هدايتت را بر جاده تاريک زندگي ام بتابان که اين گم کرده راه، راه آمدن به سوي تو را بازشناسد...

دخترم یاس گل در اين ماه خير و بركت ملتمسين دعا را از ياد نبريد.
((( التماس دعـــــــــا))).

 

 


سه شنبه 3 شهریور1388 توسط بابایی



اخبار چند اتفاق خوب!
سلام به همه این نی نی ملائک خداوند و همچنین مامان و باباهای عزیز

خصوصا" عرض ارادت دارم خدمت تمام خواهران عزیزی که با پست هاي خودشان با ما همدردی کردند..

باور بفرمایید دوستان هر چقدر از عمق فاجعه ای که خواست خدا بود به خیر بگذره توصیف کنم بیان اون لحظاتی که بر ما گذشت به هیچ عنوان با اين قلم قابل نوشتن و وصف نیست ... بگذریم و باز هم از همه دوستان عزیزم سپاسگزارم و از خداوند متعال خواهان حفاظت از همه ملائک نازشون رو دارم...

و اما داستان جدید هم چند تا داریم که خدا رو شکر این بار خوشایند بود و لذتبخش...

۱- اولین و مهمترین اتفاق اینکه دیشب با دیدن صحنه ای در آشپزخونه انقدر شگفت زده و خوشحال شدم که خودم هم بعد از آن كمي تا قسمتي علامت تعجب شدم... میدونید چرا ؟ آخه اتفاق خيلي مهم و شاخصی نیفتاده بود البته از منظری به غیر از دیدگاه پدر و مادر... یك اتفاق ساده ولی تازه ... اتفاقی که برايم تکامل بیشتر فرزند دلبندم رو تداعی کرد ... موضوع از اين قرار بود:

با شنیدن صدای شیر آب تصور بنده بر اين اصل قرار گرفت که طبق معمول خانم همسر بعد از صرف شام مشغول شست و شوی ظروف بوده و امیرعلی در کف آشپزخانه مشغول كلنجار رفتن با ماشین لباسشویی و یا فر گاز تشريف دارند !!! ولی ناگهان صدای یاس گل توجه م رو به سمت آشپزخانه جلب کرد.." امیرعلی بذار کارم رو بکنم "!! و امیرعلی که گویا او هم از دیدن صحنه" ظرف شستن یاس گل " مثل من بسيار متعجب و ذوق زده شده بود از خواهرش آویزان گرديده و راجع به اين بازی جدید با زبان خود در حال طرح سئوالات متعدد و توضيحات مرتبط بود... بله دوستان به همین ساده گی !! ... یاس گل خانم پیشبند بسته  و تند تند مشغول شستن ظروف بودند و بنده با دیدن این صحنه انقدر ذوق کرده و قربون صدقه ش رفتم که نگو و نپرس... متعاقبا" مامانی هم که  پس از اخذ دوش آب خنك با دیدن ظرفهای شسته و مرتب شده خیلی خوشحال شده بودند با اينجانب به این اتفاق نظر رسیدند که در صورت تداوم اين نوع فعاليت ، باب جدید تکامل زندگی یاس گل از امشب مفتوح گرديده است...

۲- این عصرها پارک محل ما جولانگاه امیرعلی خان شده و اینجانب نیز به یاد روزهای جوانی میبایست با  آمادگی و انعطاف بدنی مناسب و حرکات چابکانه و ماهرانه مانع از صدمات احتمالی ناشی از بازی امیرعلی خان در پارک شوم ... بسیار کار سختی است.. نمیدونم تا به حال انجام داده اید یا خیر .... کارهایی از قبیل: - حرکات مارپیچ در زیر سقف های کوتاه اسباب بازی ها برای همراهی با کودک ....      - پیمودن محیط زمین بازی به مدت حداقل ۶۰ دقیقه در حمایت و مراقبت از کودک در برخورد با افراد و اجسام و وسایل بازی از جمله تاب و الا کلنگ و اسب و الاغ و سایر حیوانات اهلی و وحشی و البته گاها" تخیلی مانند اژدها..( البته از نوع اسباب بازی )

۳- مقرر گردید امیرعلی خان از چند هفته دیگه با شروع کار مجدد مامان که تا ماه آینده با بازگشت مجدد به محل کارشان پس از حدود یکسال و نیم رقم خواهد خورد رسما" فعالیتش رو در مهد کودک  آغاز کند .. برای بررسی اوضاع و شرایط اقلیمی و جوی ،امروز به همراه مامان و یاس گل به همان مهد یاس گل خانم تشریف بردند و با اصرار موفق به جلب رضایت ثبت نام خود گردیدند.. ....منتها .... در همان مدت زمان کوتاه مدیریت و مسئولین محترم مهد انقدر با شیطنت های امیرعلی خان مواجه شدند که فکر کنم بعد از رفتن ایشان یک میزگرد اضطراری مبنی بر راههای ممانعت از ثبت نام امیرعلی خان تشکیل داده و در اين خصوص تصميم گيري نمايند.. توضيح : نتیجه برگزاری این جلسه متعاقبا" به افکار عمومی و خصوصی اعلام خواهد گردید...

 با تشكر از شما مخاطبين محترم به استحضار ميرساند اتفاقات جديد در قالب گزارشات بعدي در بخش ديگر خبري به سمع و نظر شما دوستان عزيز خواهد رسيد... با آرزوي شب و روزي خوش شما را به خداوند بزرگ ميسپاريم ... شاد و سربلند باشيد...


یکشنبه 25 مرداد1388 توسط بابایی



یک اتفاق بد که خدا خواست به خیر گذشت...
سلام بابایی

هنوز دستهام دارن میلرزند.... اگه بدونی دیشب چه خطری از سر شما و همه ما گذشت ...

حتی فکر کردن به اون لحظات قلبم رو میلرزونه پسرم....

طبق معمول حدود ساعت ۱۰ شب که شما آماده خواب میشدی با مامان تلاش کردیم که شربت مولتی ویتامینت رو بدیم ..... خیلی بد قلقی کردی و با اینکه کلی قربون صدقه ت میرفتم که بخوری انگار میدونستی قراره یه اتفاقی بیفته و همش روت رو برمیگردوندی و زده بودی زیر گریه ..... تا یه کوچولو ساکت شدی و قاشق رو نزدیک دهنت کردیم دوباره سرت رو سریع چرخوندی و خواستی گریه کنی که در همین حال قاشق حاوی شربت سرازیر شده بود توی دهنت... ای وای چه لحظه بدی...

احساس کردم نمی تونی نفس بکشی و به خیال اینکه چیزی نیست و یه کوچولو پریده توی گلوت چند تا زدم پشتت ولی دیدم فایده نداره ...با دستپاچگی سروته نگه ت داشتم و محکم تر زدم ولی باز دیدم که رنگت کبود شده و با التماس با اون چشمای معصومت داری از من میخوای که یه کاری واست بکنم .... پشتم لرزید و در یک لحظه هزار فکر بد زد به سرم .... مونده بودم چیکار کنم ...مامانت که هنوز متوجه عمق فاجعه نشده بود شما رو از دست من قاپید تا خودش اقدام به ضربه به پشتت کنه که با دیدن رنگ و حالت چشمات که دور از جون حالت خفه گی رو تداعی میکرد از پا افتاد و شروع به جیغ زدن کرد که ای وای بچه م از دستم رفت ..... من دوباره شما رو گرفتم و بی اختیار در آپارتمان رو باز کردم ولی نمیدونستم واقعا چیکار میتونم بکنم .... خدا شاهده داشتم نا امید میشدم و یاس گل و مامان انقدر جیغ زده بودن که یک آن دیدم همه همسایه های ساختمان خونه ما ریختن... خانم طبقه بالایی به کمک من اومد و چند تایی هم اون ضربه زد و تند تند میگفت دستپاچه نشید .... من شما رو باز هم سر و ته  کردم و با التماس از خدا و با ذکر نام حضرت علی و ابوالفضل شما رو از خدا خواستم و .....

واقعا" متوجه نشدم که کی و چه موقع دوباره برگشتی و فقط زمانی متوجه شدم اوضاعت عادی شده که با نگاه تشکر آمیز داشتی به صورت بابا نگاه میکردی و از حضور اون چند آدم تو خونه اظهار تعجب ...  در این شرایط یاس گل هم اومد چسبید به من و انقدر دو نفری بوست کردیم که متوجه مامان که تقریبا" بی حال روی زمین افتاده بود نشدیم ... یکی از خانمها داشت به مامان آب میداد و مامان اصلا" شرایط روحی خوبی نداشت و بعد از گذشت چند ساعت هم که شما با خیال راحت خوابیده بودی مامان داشت اشک میریخت ....

خدا خیلی به ما رحم کرد و این لحظات رو هیچوقت تو زندگیم فراموش نمیکنم ....چه شرایط بدی بود و  خدا برای دشمن آدم هم چنین شرایطی رو بوجود نیاره .... از خدا میخوام که نگهبان و حافظ همه شما بچه ها باشه و شما رو از گزند زخم چشم تنگ نظران در پناه خود محفوظ دارد  ... آمین


چهارشنبه 21 مرداد1388 توسط بابایی



چه عجب بابایی!!
سلام خدمت همه دوستان  عزیز

ببخشید و شرمنده ..... با هزار سلام و صلوات بالاخره امروز بر آن شديم يه چندتايي عكس بذاريم كه متاسفانه گويا بر اساس وقت تنگ ما و مشكل شبكه اون هم دچار مشكل شده ..... آقا جان اين پست كامل نيست ...دوباره برميگرديم...

 

 

 

ياس گل: وايسا بچه انقدر آتيش نسوزون ميخوايم عكس بندازيم!!

 

اميرعلي : بابايي سوئيچ رو بده بياد يه دوري بزنم!!

 

اميرعلي : كجا بريم يه گشتي بزنيم شيطون رو بتركونيم؟!!

 

اميرعلي : بابا چيپس واسم خوب نيست؟؟!!

 

چه پسر با محبتي !! آفرين بابا

 

اميرعلي :آقا كيك و شكلات كجا داريدمن بردارم

فروشنده : همون پايين هست خودت بردار آقا كوچولو

 

اميرعلي : آخ جون من همش رو ميخوام

بابايي : هول نشو پسرم!!!

 

اميرعلي: بابايي ميشه من همينجا بشينم همش رو يكي يكي باز كنم ببينم اول توش چيه؟

بابايي: قبل از باز كردن همه رو له كردي كه بابا.... پاشو كه بايد پول همش رو بديم!!

 

 

 

 

 

 

 

 


شنبه 17 مرداد1388 توسط بابایی



كارنامه موفقيت يك سال تحصيلي ديگر!

ياس گل عزيزم! فرزند نازنينم! دختر قشنگم!      

با توام ؛ توئي كه سالهاست به عطر و بوي تو سرمستم و با لحظه لحظه نشستن و برخاستن تو شادان.

عزيزدلم! قريب به 9 سال است كه به چراغاني دل من و مادر مهربانت آمده اي و همراه و همدم تنهايي هايمان گشته اي. تو آن گل خوشبوی ياس و عزيزي هستي كه در چهارمين سال پيوند من و مامان با آمدنت بر شيريني زندگيمان افزودي و گل لبخند را بر لبان ما جاري ساختی؛ تو آمدي و چنان با آمدنت حس قشنگ پدر شدن را با تمام وجود در من ايجاد كردي كه هنوز كه هنوز است شيريني آن را هر روز صبح موقع از خواب برخاستن با تمام وجود حس کرده و بخاطر اين نعمت و موهبت بارها خداوند رحمان را شكر ميگويم .

یاس گلم ؛نمي دانم در تمام اين لحظات كه همه تلاشم  سعي در خوب تربيت كردن شما بود چگونه با تو برخورد كردم؟ نمي دانم كه چقدر ناخواسته باعث ناراحتي تو شده ام ؟ نمي دانم آيا سختگيريهايي را كه نسبت به تو جاري نمودم به حالت مفيد بوده است يا خير ؟ نمي دانم كه اگر تنبيهي در كار بوده آنرا برمن خواهي بخشيد يا نه؟ نمي دانم كه وقتي خود بزرگ شدي و صاحب فرزند ، آيا لحظات در كنار من بودن را به خاطر خواهي داشت يا نه ؟ نمي دانم ....اما فقط اين را بدان و باور كن با همه وجود دوستت دارم و مطمئن باش كه پدر هميشه نگران آينده ي توست و يقين بدان كه هر چه كرده است تماما" حاصل اين دل نگراني ها از وضعيت آينده تو بوده است . عزيزم هميشه آرزو مي كنم شاهد رشد تو به بهترين نحو ممكن باشم.....  گلكم ! نمي داني چقدر لذت مي برم وقتي ديگران از مهرباني و ادب و عرفان تو مي گويند و من چگونه در آن لحظات آرزو مي كنم و از خداوند مي خواهم كه تا هميشه اينها و صدبرابر اينها را داشته باشي......

دخترم ! دلم مي خواهد همچون يك فرزند مهربان هميشه همراه پدرو مادرت باشي و چونان يك خواهر رفيق، تكيه گاه و همراز برادرت؛ دلم مي خواهد از مهرورزي به ديگران وبخصوص برادرت كه به واقع تمام اميد و دلگرميش تو هستي دريغ نكني؛ دلم مي خواهد پله هاي ترقي دين و دانش را يك به يك بپيمايي ؛ دلم مي خواهد نمونه اي كامل باشي از يك عبد صالح و يك هموطن كامل ؛ دلم مي خواهد در رفتارت با پدر و مادر الگوي همه دوستان و فاميل باشي ؛ عزيزم! دلم مي خواهد در تمامي مراحل زندگي سراسر عشق باشي و شور؛ دلم مي خواهد هرچه من براي تو كم گذاشتم ، تو از درگاه حق و به كمك توانائيهايت از او بگيري و ميدانم اين آرزوهاي بزرگ حتما" به ثمر خواهد نشست......

دخترم اين را بدان كه بسيار پدر و مادراني بوده اند كه با همين جملات و ادبيات خطاب به فرزندانشان خواستار به ثمر نشستن آرزوها و سلامتي و پيشرفت گل زندگيشان بوده اند ولي تقدير خداوند سرنوشت ديگري را براي ايشان رقم و آنها را در اين دنيا از يكديگر جدا نموده است ... ما بايد هميشه براي عطاي صبر به اين پدر و مادران و شادي روح پاك دلبندانشان در درگاه خداوند دعا و آرزوي تجديد ديدارشان را در بهشت برينش خواهان و نيز به خاطر نعمت وجود و سلامتي كه به ما ارزاني داشته همه عمر شكرگزارش باشيم ....

دختر با احساسم! تو خود شاهدي كه مادر مهربانت چگونه خستگي ناپذير به تمرين و ممارست شما در درس و تربيت زندگي همت گذاشته است و از اين جهت هر دوي ما هميشه بايدقدردان وسپاسگزار او باشيم ، شك نكن كه او نيز با تمام وجود خواستار موفقيت هر چه بيشتر تو بوده و  هميشه تو را لايق برترين شدن ميداند .... عزيزم! پس تو هم پله هاي ترقي را فاتحانه بپيما و قله هاي موفقيت را مستمر فتح كن، دانش و معرفت و تربيت را هر طور كه شده با همت فراوان كسب كن ،  و ما نيز از هر كوششي در رسيدن به اهدافت دريغ نخواهيم نمود.....

و در پايان اين سال تحصيلي، موفقيت تو در سپري شدن سومين تجربه رفتنت به مدرسه و  همچنين كسب سومين معدل بيست پاياني تو را ، از صميم قلب تبريك ميگويم . از خداوند مي خواهم اين معدل هاي بيست تا طي آخرين مراحل تحصيلات عالي، همراه تو باشد .

 

                                                                                                           بابا شهرام

                                                                                                        خرداد ماه 1388


سه شنبه 12 خرداد1388 توسط بابایی



نزدیک شدن به سالروز تولدت
با سلام خدمت همه دوستان عزیز

گفتم قبل از اینکه سالروز تولدم و عکسهای مربوط به اون برسه یه چند تایی عکس برای ثبت خاطرات بذارم !!!

 

 

اول از همه از شاهکار بابایی شروع میکنیم که موقع تمرین تعادل و راه رفتن لب منو به این روز انداخت ....داستان از این قرار بود که من یک کمی سرعت گرفتم و تعادلم به هم خورد و با صورت خوردم کف سالن ..از دست بابایی هم کاری برنیامد و این باعث شد که تا چندین دقیقه یاس گل کلی سر بابایی غر بزنه  در عکس آثار ضرب و جرح مشهود است!!!

 

 

امیرعلی درحال تمرین با توپ ....لحظاتی قبل از برخورد با زمین!!

 

 

این عکس به عکس نارنجی مشهور است ..... دلیل گریه بنده هم این است که متوجه شدم به زودی قراره از در خونه بزنیم بیرون ولی طاقتم تموم شده و حوصله صبر کردن دیگه ندارم واسه همین بدین شکل زیبا اعتراض خود را ابراز مینمایم

 

 

یاس گل خانمی در اتاق خودش و جلوی میزتوالت خودش عکسی به یادگار انداخت!!

 

 

ای وای امان از دندون درد... ببخشید لثه درد ....آخه دو تا دندون دیگه به دندونام اضافه شد.... سر جمع شد چهار تا دندون

پاشم برم یه ژلی چیزی بهش بزنم

عوض نگاه کردن و عکس گرفتن بیا کمک بابا!!

 

 

بفرمایید ماست خواهش میکنم

 

آهان دزد لباس چرکا معلوم شد .... دستگیرش کنید تا انقدر لباسها رو از ماشین لباسشویی که درش رو هم یاد گرفته چطوری باز کنه منتقل نکنه پشت یخچال فریزر

 

 

 

سیزده بدر

 

 

عجب حالی میده باواریا!!

 

تموم شد؟ یکی دیگه داااش!!!

 

عجب حالی داد ...... یکی منو بغل کنه ببره تا ماشین

 

 

ای پدر صلواتی!!

 

خواهر و برادر مهربون

 

 

بابا بزرگی ببین این چیه؟؟!!.... سرکاری بود هیچی نبود

 

یاس گل -  فروردین ماه ۱۳۸۸

 

 

یاس گل و مامان

 

 

یاس گل و عمه شهرزاد و مامان بزرگی

 

 

 

این هم عکسی که یاسی از هفت سین ساده ما انداخت و بدین ترتیب سال ۸۸ رو با هزار

آرزو و امید شروع کردیم ....... به امید سلامت و موفقیت برای همه

 

 

 

 


شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط بابایی



   

سلام خدمت همه دوستان و آشنایان و فامیل

شما رو به خدا ما رو ببخشید که دیر داریم آپ میکنیم .....

امیرعلی دو تا دندون در آورده ..... ماشاءاله تقریبا میتونه بایسته و اگه بتونه تعادلش رو حفظ کنه بزودی راه هم میفته ..... رابطه ش با یاس گل خیلی خوبه و کاملا به هم وابسته شدن و یاس گل که عشقش شده امیرعلی ..... خدا همه بچه ها رو برای مامان و باباها سالم و صالح حفظ کنه

 خوب حال میکنی بغل بابایی!! برو پایین نوبت یاس گله!!

قربون اون فس لبخند نازت!!

پدر و پسر در حال حس!!

یاس گل و ملیسا (دختر عمو مهرداد)

یاس گل کلی مامان بازی در میاره واسه امیرعلی!! چند روز پیش امیرعلی خان که به

نظر راننده بی مبالاتی میاد با روروئک چپ کرد یه دفعه دیدیم صدای جیغ میاد و امیرعلی

نقش زمین شده و روروئک هم افتاده روش .... یاس گل بادیدن این صحنه انقدر جیغ جیغ کرد

وگریه کرد که ما بیشتر نگران حال اون شدیم تا اون سانحه رانندگی!!

مبارک بادت این سال و همه سال    همایون بادت این روز و همه روز

چهارشنبه 28 اسفند1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس های جدید تقدیم به دوستان عزیز!!!

امیرعلی رو که دارید چطوری داره تشویق میکنه اون پایین یاس گل رو؟

 

 

این هم تشکر خواهر از برادری که در حال ورزش مشوقش بوده...

البته بگذریم از زمانی که آثار جرم دندان خواهر به روی دست و صورت برادر نیز باقی میماند

 

 

خداوند کانون گرم خانواده و همه نی نی هامون رو در پناه خودش حفظ کنه!!

آمین !!

 

 

 

 

 


چهارشنبه 11 دی1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه مامان باباها و ني ني هاي ناز

اميدوارم همه خوب و شاد و سرحال باشيد......

خوب دوستان با ني ني ها چطوريد؟ بهتون قول ميدم هنوز هيچكدوم مزه دو تا بچه رو نچشيديد ولي انشاءاله به زمان خودش خيلي ها خواهند چشيد و خواهند ديد كه چشمتون روز بد نبينه ........ خدايا شكرت از همه چيز ممنون ولي واقعا خيلي زحمت داره ...... با آمدن ني ني دوم سختي هاي خاصي كه همه مامان باباها لذتش رو بردن اصلا دو برابر نميشه .....بلكه باور بفرماييد يه چيز نزديك ده برابر شايد بشه ...... نميخوام خدايي نكرده كسي رو بترسونم ..چون اوني كه نعمت رو ميده توان و قدرت دونستن قدر اون نعمت رو هم ميده .....كما اينكه ما از اين آ‍زمايش.. خدا رو شكر تقريبا سر بلند بيرون ....بگم اومديم يا هنوز نيامديم؟؟؟؟ ....حالا كو!!!!؟؟؟؟

 

اين عكس ياس گل و اميرعلي و ميثم هست!!

ميثم دوست صميمي اميرعلي ميباشد كه توسط خواهر جان معرفي شده و از

همه نظر مورد تاييدقرار گرفته اند......

 

 

اميرعلي علاقه زيادي به ميثم دارد و در اغلب مواقع صميميت و علاقه خود را

بصورت عملي نشان ميدهد............

 

 

ميثم نيز به اميرعلي علاقه زيادي دارد و در مواقع تنهايي هميشه همدم او قرار ميگيرد.....

 

 

اين هم صبا خانم گل.... دوست صميمي ياس گل !!!

 

 

اين هم از عمه خانم بچه ها در عكسي دسته جمعي و كاملا صميمانه!!!

 

و اين هم ساير..............

..

..

 

اين هم عكس شكسته مامان و بابا قبل از شما دو تا...البته الان شكسته تر شديم!!

 

 

 

 


یکشنبه 24 آذر1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

 

بازم با عکس اومدم


شنبه 25 آبان1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

 

 


سه شنبه 14 آبان1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

سلام به همه دوست جونای عزیزمون !!

باز هم اومدیم با چند تا عکس تقریبا جدید


شنبه 27 مهر1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پنجشنبه 18 مهر1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه و همه و همه!!!

چند تا عکس مربوط به این دو هفته اخیر !!

ژست های مختلف!!

 

 

خواهر مهربونم خیلی دوستت دارم


پنجشنبه 4 مهر1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

سلام امیرعلی خان گل !! بقول آوین کوچولو " چطوری علی علی؟؟ "

( امیرعلی نمیتونه بگه میگه علی علی....)

بذار امروز برات دو تا خاطره ثبت كنم.....

1- پريشب دوشنبه 4 شهريور 87 بالاخره موفق شدي با دستاي كوچولوت يه جسم رو از بابات بگيري ولي زياد تعادل نداشتي و كوبونديش به كله ت ... بعدش هم بروبر منو نگاه كردي و چون ديدي دارم ميخندم بيخيال گريه شدي و با بابا شروع كردي به خنديدن.

2- عجب قلقلكي شدي بابا ..... ديشب (سه شنبه 5 شهريور ) تا با لب و دهنم ميرفتم سراغ زير بغل و زير گلوت و شكمت هم ميخنديدي كلي هم ميخواستي مثلا بابا رو گاز بگيري!!! .... مامانت ميگه نكن اينجوري گوشت تنش آب ميشه بچه م .....

بابايي !! آباجي گله ( ياس گل ) دو شبه كه خونه خاله و مامان بزرگشه دلمون خيلي تنگ شده واسش ...خيلي جاش خاليه .... ميدونم كه شما بيشتر از همه اين جا خالي رو احساس ميكني.... چون كمتر مياد سراغت و اشكت رو در مياره.....شوخی کردم پر رو نشو !! خیلی هم دلت بخواد که دخترم تحویلت میگیره و کلی باهات سر و  کله میزنه

واقعا جاش خاليه دخترم!!! مامانتون كه ديشب خيلي غصه ش گرفته بود ...ساعت 11 شب بهم گفت برو دنبالش بيارش خونه .... گفتم حال ندارم.. شوخي ميكنم بابا کی جرات داره اینجوری بگه !! .... سریع رفتم تلفن رو برداشتم و به خواهر جونت زنگ زدم....ولی اون با گریه ازم خواهش كردكه بابا اجازه بده امشب هم بمونم!! گفتم به به ..زهي خيال باطل !!! معلوم بود كه خيلي جون عمه ش دلش واسمون تنگ شده بود و كلي بهش بد گذشته بود  ....

و باز هم فکر کنم داشت بد میگذروند .....

آقا رضا اسم پسرخاله جانه .... میدونی که ؟؟!! البته این عکس واقعیشه!!! دو هفته از یاسی بزرگتره و خیلی هم آقاست و یاس گل رو هم خیلی دوست داره !!! حسودی نکن !! شما رو هم خیلی دوست داره بابا

 

 


چهارشنبه 6 شهریور1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

امیرعلی کیلو چند ؟

خداییش شبیه شده؟ موقع کشیدن کاریکاتور از این ریشا هم داشتما!!

از صبح تا شب دست میخورم .... خیلی خوشمزه بید...

به خواهرم چپ نگا کنی یه هوک چپ با یه آپرگات راست میزنما!!!

 

 


یکشنبه 3 شهریور1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

 

فقط عکس!!

 

 


یکشنبه 13 مرداد1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

سلام خدمت همه مامان و باباهای گل و نی نی ها

راستش اومدم از طرف یاس گل از همگی عذرخواهی کنم که یه کم تنبل شده و دلش نمیخواد حداقل خاطرات اون روز تولد تو وبلاگ رو به قلم خودش بنویسه!!

عکسها هم که خاله یاسی انداخته پسر خاله ها تنبلی کردن و منتقل نکردن به کامپیوتر که من بیام اینجا و بذارم !!!

به طور کل از همه مامانها ، باباها و ني ني هاي خوشگل تشكر ميكنم بابت شركت در مراسم جشن تولد روز جمعه !! به همه ما كه خيلي خوش گذشت !! همينطور از ساير مامان باباهايي هم كه به هر دليل نتونستن تشريف بيارن ولي زحمت كشيدن و پيام تبريك گذاشتن هم تشكر كنم!!! به زودي با عكسها خدمت خواهيم رسيد!!


سه شنبه 8 مرداد1387 توسط بابایی



 

 

 

 

 

 

سلام دخترم

ببخشید بابا چند روز به علت گرفتاری نتونستم هیچی برات بنویسم ..خودت هم که ظاهرا تنبل شدی چیزی نمینویسی .....اولا بذار از قول تو روز پدر رو به خودم و به بابا بزرگت تبریک بگم .....

اینم عکس شما و بابابزرگ

اینم یکی دیگه

خوب دیگه حرفی ندارم بابا .......... روز جمعه یه سورپرایز دارم واست !!


سه شنبه 1 مرداد1387 توسط بابایی